تبليغاتX
سكوت
حرف دلم

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

ساقه سبز مرا او چيد و رفت

عاشقيهاي مرا باور نكرد

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

اشك در چشمان گرمم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

چشم از من كند و از من دل بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

با غم هجرش مدارا مي كنم

گرچه بر زخمم نمك پاشيد و رفت

 

سلام به دوستاي عزيز و خوبم ممنون كه تو اين مدت برام نظر گذاشتين

و شرمنده كه دارم دير آپ مي كنم

نميدونم چي بگم فقط ميگم اين نوشته از حرف دلم بود كه گذاشتم

شما ها هم بخونيد و از دل غم زده من با خبر بشيدL

ïممنون از دوستاي گلم                              خيلي با مراميد

                             هيچ وقت فراموشتون نمي كنم

دعا يادتون نره                       ياحق  

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 21:59 | لینک ثابت |

مثل بوی سیب سرخی

*مثل يك حس غريبي،مبهمي،تازه و نابي*

     * مثل روياي شبانه،پر شرم التهابي*

*اولي توي صدات آخر عشق  وصفايي*

*مثل آسمون آبي ،روشن و بي التهابي*

*مثل قصه هاي مادر،ساده اي،خوب و نجيبي*

*مثل بچه هاي زيرك،ساكتي اما عجيبي*

*مثل عكساي قديمي پري از خاطره و حرف*

*مثل چشمه هاي جوشان موقع آب شدن برف*

*مثل لحظه رسيدن،شور و اشتياقي هر دم*

*مثل بارون بهاري،گاهي تندي گاهي نم نم*

*مثل قاصدك لطيفي،مثل بوي سيب سرخي*

*انتخاب سبز عشقي واسه من،حس غريبي*

سلام خوب هستين ببخشيد كه دير آپ كردم  اميدوارم كه از اين پست هم خوشتون بياد

موفق باشيد در پناه حق                                        دوستدار شما بهاره

 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 21:11 | لینک ثابت |

ديوونگي

يه خونه بود و يه پري

يه كوچه بود و عابرش

عابري كه ياد پري

مونده هنوز تو خاطرش

من هنوزم به يادتم

زنده از انتظارتم

هيچ وقت نميري از دلم

تكرار بي شمارتم

روزا رو پرسه مي زنم

توي جزيره غمت

چشم انتظار مي مونم

تا كه بياي ببينمت

شبا تو خوابم مي بينم

دارم ستاره مي چينم

ميون ابراي قشنگ

ميام كنارت مي شينم

يه خونه بود ويه پري

يه كوچه بودو عابرش

عابري كه ياد پري

مونده هنوز تو خاطرش

اگه هنوز به يادتم

عاشق سينه چاكتم

اگه نرفتي از دلم

اسير عشق پاكتم

حتي اگه يه روز بره

شعر و شعور و زندگي

عاقبت منم بشه

ديوونگي ديوونگي

حتي اگه يارم نشي

بازم به يادت مي مونم

هميشه اين ترونه رو

به ياد عشقت مي خونم

من مي دونم تو مي دوني

بدون تو يه روز ميره

شعر و شعور زندگي

سهم منم از تو ميشه

ديوونگي،ديوونگي

ديوونگي،ديوونگي

 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه هجدهم آبان 1386 ساعت 12:1 | لینک ثابت |

تنهام توي اين دنياي لعنتي
نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه دهم تیر 1386 ساعت 14:10 | لینک ثابت |

##انتظار##

از اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل مینويسم

از اوج سقوط ستاره ها....

می نويسم از قهر شبنم با گلبرگها

از قهر شهاب ها با آسمان

از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان

ميخواهم از علفهای هرزی بنويسم ، که در هر کجا که خواستند، روييدند

ميخواهم از داسها بنويسم ،که بر ساقه گندمهای طلايی سيراب شدند

از پروانه هايی می نويسم که در پيله مردند.... و ازپيله هايی که پرواز کردند

از تشنگی ياسهايی می نويسم که در حسرت مهربانی خشک شدند

و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه ...

از کبوترانی می نويسم که جفتشان در قفسها اسير مانده و در حسرت پرواز

از مردگانی می نويسم که بی زحمتند ، و از زنده هايی که بی همت اند

از فاصله ها خواهم نوشت.......

از آنانی می نويسم که در دوری قهقهه سر می دهند و از شعف بسيار چشمانشان نمناک...

وازآنانی که هر شب نه ، هر لحظه در خويش فرو ميروند و ميگريند، از اين فاصله ها....

از گلهای کويری می نويسم، که در اوج تشنگی و تنهايی ، زنده اند و عا شق

و درخت هايی سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هايی از حضور عاشقان دارند...

از جاده های بی انتهايی می نويسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند

روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشسته اند...

می خواهم از انتظار بنويسم...... نمی توانم

تو بگو از انتظار چگونه بنويسم ؟؟؟

با چه لحنی بنويسم ؟؟؟

با چه رنگی بنويسم ؟؟؟

با چه خطی بنويسم ؟؟؟ تو بگو....

تقديم به کسی که دوست ميدارمش و به انتظارش نشسته ام....

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 ساعت 13:36 | لینک ثابت |

××من و تو××

اى  همه پنجره ها رو به تو                                                 

شهر ده آشفته اشوب تو

كوه مه آلود پر ابهام من

عشق پر اوازه گمنام من

اى عسل از شوق تو شيرين شده

شهر شب از چشم تو آذين شده

كاش دلم پيش شما بود وبس

آن طرف پنجره ها بود وبس

من همه ميراني و ويراني ام

حك شده اين نقش به پيشاني ام

از ته دهليز زمين امده ام

باز به اين دوزخ كين آمدم

برگ زمينگير زمستان منم

گم شده در زوزه طوفان منم

سردو نفسگير وترك خورده ام

زير تلنبار خودم مرده ام

مثل نفس هاي سراآسيمه ام

گم شده به خدا اينجا نيمه ام

عقربه ساعت مرگم تو باشي

شاهد جان دادن برگم تو باشي

كي تو به داد دل من مي رسي؟

باز رهانيش ز دلواپسي حادثه شو اول تقويم را

خط بزن از دفتر من بيم را

حادثه اين است كه در ميزني حادثه بر خورد دوتا چشم است

لحظه پرواز دوتا كفتر است حادثه يعني كه من ابي شوم

عاشق نارنج و گلابي شوم حادثه يعني كه تو از گل سري

از همه آينه ها بهتري حادثه يعني همه چشم تو

قهر . تبسم.خوشي و خشم تو حادثه يعني كه جهان مال توست

هر چه غزل هست  همه فال توست

اي گل خوش خنده آتش تبار  نسبت فاميلي من با بهار

در ته چشمان تو پر پر زدند هر چه پرنده است به تو سر زدند

چشم تو سر منشا انگورهاست ساقي هر روزه مخمورهاست

اي گل نيلوفر بودايي ام پيچك پيچيده به تنهايي ام

مطلع هر شعر تماشاي توست  پاي غزلهاي من امضاي توست

بوي دل انگيز غزل مي دهي طعم تبالود عسل مي دهي

پيرهنت بافته از ابرونور گل زده و دور برش از بلور

اى زبهشت آمده خاكي ام! تو گل گلدان اتاق مني

شعله مادام اجاق مني وسوسه گندم و سبيم تويي

آن كه دهد باز فريبم تويي

باز به من معني بودن بده فرسط از عشق سرودن بده

اين كه نباشي به خدا فاجعه است يخ زدن پنجره ها فاجعه است

پنجره رابستم از دوريت  عشق من ! خسته ام از دوريت

بي خبر از دغدغه و اضطراب

بند دل نازكم امشب بخواب  جاده طولاني پر پيچ وخم

باز رساند دونفر را به هم

مي رسي وشب همه شب روشن است

هر چه خوشي هست همه با من است

 

نوشته شده توسط بهاره در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 14:42 | لینک ثابت |

این بار حرف دلمو نوشتم

بنام آنكه پايه عشق را بنا كرد

دوري از تواي گلشن جانان چه نويسم

من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم

ترسم كه قلم سعله كند صفحه بسوزد

با اين دل خونين به عزيزم چه نويسم

 

 

 

خداوندا تو مي داني كه در اين دنياي بي گناه دارم مي سوزم خداوندا توي مي داني عشق من پاك است خداوندا تو مي داني از محبت بويي نبرده ام خداوندا تو مي داني دروغ نگفته ام خداوندا تو مي داني نامردي نكرده ام خداوندا تو مي داني سزاي من اين نبود پس چرا بايد هميشه امتحان پس دهم خداوندا توي مي داني تمام زندگي من با دردو رنج گذشت خداوندا تو مي داني در اين دنياي نا خاسته گناهي مرتكب نشده ام پس چرا بايد....زندگي چيست كه  آنقدر بدبختي دارد خداوندا بايد چيكار كرد تا از اين همه غصه فرار كرد خداوندا كمكم كن قراربسوزم در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردم سليمان گر شوم آخر نصيب مورمي گردم نگاهم با نگاهي آشنا گشته كه مانع همه چيز مي شود خداوندا از او خجالت مي كشم نمي دانم چيكار كنم سر دوراهي مانده ام خداوندا اگر زندگي اين است مرگ بر اين زندگي خداوندا تو مي داني چقدر برايم سخته اين زندگي و چشمهاي پر مهرو محبت او نمي گذارد فنا شوم خداوندا تو مي داني اسيرم اسير خداوندا تو مي داني در اين دنيا بيهوده مي سوزم خداوندا تو مي داني از زماني كه ديده به جهان گشودم تمام زندگي من با غم و غصه آغاز شده و با غم به پايان مي رسد پس چرا جان مرا نميگيري خداوندا توي مي داني اسير اين سرنوشت شده ام خداوندا توي مي داني كه طعم اين محبت را نچشيده ام خداوندا تو مي داني زندگي من زودگذر است خداوندا تو مي داني  نمي خواهم زنده بمانم پس قرار اين وسط بيهوده بسوزم

 

خداوندا تو مي داني در اين عالم زياديم خداوندا تو مي داني در اين عالم كسي به فرياد مرا نمي شنود خداوندا نمي داني چه غذابي مي كشم خداوندا زندگي من با تلخي و سختي گذشت خداوندا اين چه زندگي است كه هر روز با هزاران ناراحتي آغاز و بدبختي به پايام مي رسد مرگ بر اين زندگي خداوندا در اين زندگي هيچ مجبت نبود مهرباني وجود نداشت كسي دلسوز كسي نيست هر كسي به فكر خويش است هر كسي پشت سر ديگري حرف مي زند هر كس دروغ مي گويد يا اينكه تهمت مي زند زندگي در اين دنيا براي من ارزش ندارد ولي شايد خداوند مهربان مي خواهد مرا امتحان كند نمي دانم تا كي اين امتحان را بايد پس داد

امشب شب تلخي است  امشب شبي است كه در زندگي فراموش كردنش مشكل است

اي ياور تمام دردمندها كمكم كن قرار اين جا تك و تنها بمانم به خاطر كسي كه دوستش دارم قرار شرمنده او شوم قرار بار غصه او را با خود بكشم

 

بهار آمد زمين مست و زمان مست

شتر از زير پاي ساروان مست

آنان مستند كه خوردن اب و انگور

نه من مستم كه يارم ز دستم رفت

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 10:16 | لینک ثابت |

دلم تیکه تیکه شد

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترا با

 

لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

 

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ

 

آرزوهايت دعا كردم

 

پس از يك جستجوي نقره اى

 

در كوچه هاي آبي احساس

 

تو را از بين گلهاى كه در تنهايي ام روييد،

 

با حسرت جدا كردم

 

و تو در پاسخ آبى ترين موج تمناي دلم گفتي

 

دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايى

 

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

 

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

 

همين بود آخرين حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

 

حريم چشمهايي را به روي اشكي از جنس غروب

 

ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم

 

نمي دانم چرا رفتي

 

نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم

 

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

 

نميدانم كجا ، تا كي ، براي چه؟

 

ولي رفتي و بعد از رفتنت

 

باران چه معصومانه مي بارد

 

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

 

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

 

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره

 

با مهرباني دانه بر مي داشت

 

تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد

 

و بعد از رفتن توي آسمان چشمهايم خيس باران بود

 

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو

 

تمام هستي ام از دست خواهد رفت

 

كسي حس كرد من وبي تو

 

هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

 

و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد

 

كسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد

 

و من با آن كه مي دانم تو هر گز ياد من را

 

با عبور خود نخواهي برد

 

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

 

برگرد!

 

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

 

و بعد از اين همه طوفان و هم پرسش و ترديد

 

كسي از پشت قاب پنجره آرامو زيبا گفت :

 

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو

 

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

 

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

 

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

 

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

 

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

 

نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز

 

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت

 

دعا كردم.

 

 

 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 10:28 | لینک ثابت |

آخ از دل بیچاره منننننننننننننننننن ای خدا

نه ديگر حرفي از شبنم ، نه عشقي واضح و مبهم

نگاهت خوب فهمانده كه تو ديگر نمي ماني

 

نه ديگر حرف آينده_ آينده ، نه بر لبهايمان خنده

دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه ميداني !

 

نه ديگر آن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق _ديدنها

نه سوي هم دويدن ها عقب رفتيم پنهاني

 

نه ديگر نامه اي چيزي نه آن اشكي كه مي ريزي

نه در تقويم _ روميزي ، قرار روز ديداري

 

نه ديگر فال و نه حافظ نه ديگر غير تو هرگز

نه آن شاخه  گل قرمز نه گل ماند و نه گلداني

 

نه ديگر قصه مجنون نه حرف از عشق بي قانون

نه ماندن ساعتي بيرون نه رفتن زير باراني

 

نه ديگر طعم لالايي نه ديگر بي تو تنهايي

نه ديگر كي تو مي ايي همه گم شد به آساني

 

نه حرفي از دوسست دارم نه از عشق تو بيمارم

نه تا آخر تويي يارم هوا سرد دست و طوفاني

 

نه ديگر نامه اي يادي ، نه حرف از صيد و صيادي

چه كاري دست من دادي ، دل گمراه زنداني

 

نه ديگر شور_ لبخندي نه حرف از بعد و پيوندي

نه مي خندم نه مي خندي در اين شبهاي طولاني

 

نه ديگر صحبت از نازي ، نه حرف از بال پروازي

نه تصميمي به آغازي ، در اين شبهاي پاياني

 

نه حرف از خواب و رويايي ، نه حرف از فتح دنيايي

نه قايق توي دريايي ، سكوتست و پريشاني

 

نه ديگر عذر كوتاهي ، نه ديگر معذرت خواهي

نه ماندن بي نصد راهي نه خط روي پيشاني

 

نه ديگر گفتگو كردن ، نه چيزي آرزو كردن

نه حرفي رو به رو كردن فراموشت شدم آني

 

نه حرفي از شهامتها ، نه در بوسه خجالتها

نه آن گونه حسادتها تو حق داري نمي داني

 

حرامم شد شب بي تو همين فردا بيا پيشم

نگو ، جاي تو مي گويم ، هنوزم دوست دارم

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه هجدهم دی 1385 ساعت 11:27 | لینک ثابت |

مبشه؟؟؟؟؟؟؟

ميشه از عاشقی و ترانه گفت

ميشه از لبخند عاشقانه گفت

ميشه از ياس تن و چشمای تو

تا دل شب واژه از ستاره گفت

ميشه لحظه ها رو گم کرد پيش تو

ميشه شيرين، تلخيه دوريه تو

ميشه تا فاصله رفت و نرسيد

ميشه تا رازقی رفت و نبريد

ميشه با پای برهنه برسی به آسمون

ميشه طی کنی کوير و به اميد يه نشون

ميشه دل به جاده نسپرد، وقتی همسفر نداری

ميشه گم شد توی دلها ، راهی جز قفس نداری

ميشه قطره بود و گم کرد

راه درياها رو، ای وای

ميشه برگی بود و زل زد

به پاهای رهگذرها

ميشه ماهی بود و دل داد

به يه ماهيگير و قلاب

ميشه بوته ای تو صحرا

دل بدی به نور مهتاب

ميشه پر زد، حتی با بال و پر شکسته هم

ميشه دل داد، حتی به بوی نمه بارون هم

حتی ميشه تو کوير، مسافر جاده بشی

عاشق یکدونه گل، تو دله اين کوير بشی

......

در بدترين لحظات هم ميشه عاشق بود و عاشق ماند...

گاهی اوقات فقط می تونی از تلخی بگی.... گاهی هم فقط از دوست داشتن ها....

اين زمزمه ها رو نوشتم ، که بگم می تونم از شادی و اميدواری هم بنويسم

نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 ساعت 16:35 | لینک ثابت |

من و سرنوشتم

هميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد كه چرا در اوج جواني
موهاي سرم سفيد شده
يا چرا پيچ و خم زندگي در اين سن كم
در پيشاني من نمايان شده
براي صداي دل عزيزانم احترام خاصي قايل بودم
اما كسي صداي بلند شكستن دل مرا نشنيد
هرگز نخواستم از غصه هايم برايشان بگويم
اما هميشه گوش شنواي غمهاي ديگران بودم
دل پر درد من ديگر به اين چيزها عادت كرده
به فريادهاي خاموش
به آرام آرام شكستن
به گريه هاي شب هنگام
در زير نور ماه
به تنها رفتن در راه
مي گويند خرافات است اينكه هر كس طالعي دارد
ولي چه خرافات قشنگي است
من خرافات را دوست دارم چون زندگي ام با آن گره خورده
طالع من همين است
كه تنها بيايم و تنها بمانم و تنها بميرم
من اين طالع را دوست دارم
چون منحصرد به فرد است
اين طالع در انحصار من است
از آن من است
اگر سرنوشت هر انساني در دستان خودش است
اين من هستم كه اسير دستان سرنوشت شوم خودم هستم
من اين سرنوشت را دوست دارم
كاش ديگران بدانند كه من
اين گونه هستم
اين گونه مي مانم
و اين گونه مي ميرم....

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهاره در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 19:41 | لینک ثابت |


تا حالا به اين فکر کردي که چرا غروب رنگش سرخه غروب رنگش سرخه چون خورشيد آتيش مي گيره وقتي ميبينه من و تو کنار هميم !!!!!!!!

نوشته شده توسط بهاره در جمعه نوزدهم آبان 1385 ساعت 22:27 | لینک ثابت |

وقتی کسی رو دوست داری

 

وقتي كسي را دوست داري حاظري جون فداش كني

 

حاظري دنيا رو بدى فقط يكبار نگاهش كنى

 

به خاطرش داد بزنى به خاطرش دروغ بگى

 

رو همه چي خط بكشي حتي رو برگ زندگي

 

وقتي كسي تو قلبته حاظري دنيا بد باشه

 

فقط اوني كه عشقته عاشقي روباد باشه

 

قيد تموم دنيا رو به خاطر اون ميزني

 

خيلي چيزارو مي شكني تا دل اون را نشكني

 

حاظري بگذري از دوست امروز و قديم

 

اما صداش را بشنوي تو شب از ميون دوتا سيم

 

حاظري كه قلب تو باشه پيش چشماش يه گرو

 

فقط خدا نكرده اون يه وقت بهت نگه برو

 

 

حاظري هر چي اون دوس نداشت به خاطرش رها كني

 

حسابت و حسابي از مردم شهر جدا كني

 

حاظري حرف قانون و ساده بزاري زير پات

 

به حرف اون گوش كني و به حرف قلب با وفات

 

وقتي بشينه به دلت از همه دنيا ميگذري

 

تولد دوبارته اسمش رو وقتي ميبري

 

حاظري جونت را بدي يه خار توي دستاش نره

 

حتي يه ذره خاك تو معبد چشاش نره

 

حاظري مسخرت كنن تمام آدم هاي شهر

 

اما نبيني اون باهات كرده واسه يه لحظه قهر

 

حاظري هر جا كه بري به خاطرش گريه كني

 

بگي كه محتاجش شدي به شونه هاش تكيه كني

 

حاظري كه به خاطر خواستن اون ديوونه شي

 

رو دست مجنون بزني با غصه ها همم خونه شي

 

وقتي كسي تو قلبته يه چيز قيمتي داره

 

ديگه به چشمات نمياد اگه كه صورتي داره

 

حاظري مردم همشون تو روبا دست نشون بدن

 

ديوونه هاى دور گرد واسه تو دست تكون بدن

 

حاظري هر چي بشنوىحتي اگر سرزنشه

 

به خاطر اون كسي كه خيلي برات با ارزشه

 

حاظري هر كي جز اون وساده فراموش بكني

 

پشت سرت هر چي ميگن چيزي نگي گوش بكني

 

حاظري كه بگذري از مقررات و دين و درس

 

وقتي كسي را دوست داري معني نميده ديگه ترس

 

وقتي كسي را دوست داري صاحب كلى ثروتي

 

نذار كه از دستت بره اين گنج خيلي قيمتى

 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه پنجم مهر 1385 ساعت 23:20 | لینک ثابت |

رویا

توي روياي قشنگم هميشه يه باغ زيباس

 

                                     كه پر از گلاي سرخه،پر از عطر گل ياس

 

 

 

صداي سرودن از عشق توي رويام شده غمساز

 

                                     قناري دوباره از سر،ميخونه يه عمري تنهاس

 

 

 

ميخونه براي عشقش كه ديگه هرگز نمياد

 

                                  پرسيدم چي بوده اسمش؟گفت ستاره اي تو شبهاس

 

 

 

گفت يه شب با دل غمگين نگاه ميكرده به ابرا

 

                                  اما حسي گفت به قلبش كه نور قشنگي بالاس

 

 

ستاره چشماشو بست و اون شده عاشق چشماش

 

                                  ستاره اش قشنگ بود آخه مي درخشد مثه الماس

 

 

 

قناري اشكاشو كمكم ميزاره به روي گلها

 

                                  ستاره از تو مي پرسم اين بوده معني احساس؟

 

 

 

اين بوده معني عشقه،يه ستاره و قناري؟

 

                               قناري حرفش را گفت و سر گذاشت رو برگ گيلاس

 

 

 

ستاره با ناله ميگه دل من بي گناهه

 

                              اين تو خط سرنوشته كه خونه ام بالاي ابراس

 

 

ستاره فروغ كرد و رفت نشست پيش قناري

 

                              اما من حالا مي فهمم زندگي با عشق زيباس

 

نوشته شده توسط بهاره در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 ساعت 16:9 | لینک ثابت |

مادوتا مست غرور

ما دوتا مست غرور

 دل ميديم به باد و طوفان و عبور

مي رونيم تا ته دريا

برسيم اونور دنيا

اون ور دنيا كه ميگن پر مهربونيه

واسه دلاي خسته انگاري مهمونيه

اين صداي دل عاشق منه

ناله هاي من و قايق منه

قايق شكسته من

اي تنت خسته تر از من

بيا تا خطر كنيم

بيا تا از دنياي آدما ديگر سفر كنيم

تنمونو بسپاريم به دست دريا

تا جداشيم از تن ساحل تنها

دستامو بگير بيا سفر كنيم

تا كه از لذت ديونگي مون

آدمهاي عاقلو خبر كنيم

برونيم و بخونيم:

من و تو مسافراي خسته ايم

ما دوتا عاشق ئل شكسته ايم

ما دو تا سايه سرد

دوتا آلوده درد

بي خيال اينهمه خط و نشون

بي خيال بارون و تگرگشون

تناي زخمي رو هرگز نمي ذاريم بپوسه

يا كه از هيزم ما هم آتيش دنيا بسوزه

آره ما مست غرور

مي رونيم تا ته او  جاده دور

اونجا كه پر از حبابه

منو بسپار به شراب

كه دلم مست و خرابه

من بسپار به تن وحشي موج

كه لالايي هاي آب ببره مارو به اوج

تن زندونيه من ميل پريدن داره

تن فرسوده تو ميل شكستن داره

عاشقونه مي شكنيم ما كه تجلي غروره

يا مي ذاريم توي دنياى قشنگي كه پر از آب نوره

فكر كنم آخر دنيامون همينجاست

اينجا كه مهموني تنهاي تنهاست

راس ميگن چاره عبوره

نيگا كن دنياي آدما چقدر تاريك و دوره

تن مارو شونه آب

ديگه هرگز نمي پوسه مثل مرداب

قايق شكسته من خسته ام تنگه غروبه

تيكه هاي مارو دست دريا راس راسي مست غروره

 

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 22:17 | لینک ثابت |

نامه اي از يه دل

سلام

 

چي شده؟!!

 

چه مي خواستي باشه!

 

بهار من كجاست؟؟!

 

بهار تو!!اون موقعي كه تنهاش گذاشتي كي بود؟مينات نبود؟!

 

كجاست؟؟!

 

من نميدونم مي خواستي كجا باشه؟!

 

چرا كسي به من هيچي نمي گه؟بهاراكو؟

 

مي توني بري جلوتر ببينيش

 

مرسي

 

سلام...

 

سلام...

 

چرا جواب سلامم را نميدي؟؟آخه چته؟

 

چرا رنگت پريده؟؟!

 

بهاره ي من ديگه نمي خواي با هم حرف بزنيم؟ولي من خيلي حرفها دارم كه بايد بهت بگم!

 

منم هموني كه منتظرش بودي ببين من اومدم پيشت ولي اين بار واسه هميشه!!

 

بهار چشات و باز كن بهار ببين منم من....

 

خودت را خسته نكن بيا بريم اون 4.5 ساعته كه خوابيده ديگه حتي صداي تو رو هم نمي شنوه

 

چرا؟؟آخه چرا؟ چرا زود تر نيومدم؟خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

بهار:

 

زن كوچك چه خاموش است

 

محل است اين كه بتواني دوباره فلب آرام مرا.قلبي كه افتادست از كوشش بلرزاني

 

برنجاني،بيازاري،بگرياني

 

محل است اينكه بتواني مرا باز هم بگرياني

 

تو مي ايي يقين دارم كه مي ايي

 

ولي افسوس آن پيكرر كه چون نيلوفري افتاده بر خاك است

 

دگر با شوق روي شونه هايت سر نمي ارد

 

به ديوار بلند پيكر گرمت نمي پيچد

 

جدا از تيكه گاهش در پناه خاك مي ماند

 

و در آغوش سرد گور مي پوسد

 

و گيسوي سياهش حلقه حلقه بر سپيدي هاي آن زيبا لباس آخرينش نرم مي لغزد.

 

جدا از دست هاي گرمو زيبا و نجيب تو

 

دگ رآن دست ها هرگز بر آن گيسو نمي لغزد

 

پريشانش نمي سازد ولي آنجا نمي بازد

 

تو مي آيي يقين دارم تو با عشق و محبت باز مي ايي ولي افسوس....

 

ان گرما به جانم در نمي گيرد به جسم سرد و خاموشم دگر هستي نمي بخشد

 

اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ريزي به چشم سر و خاموشم دگر هستي 

نمي بخشي

 

اكنون هستي مان با من كه بي تو سخت دلگيرم......

 

نوشته شده توسط بهاره در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 17:48 | لینک ثابت |

اي مردم بي درد هر كجا آباد

ديشب كه در ازدحام وحشت زوزه هاي گرگها در خانه هايتان

خزيده بوديد

 

تنهاييم را نديديد كه تنها به سوي نا كجا آباد برود

باور كنيد من ديشب تنهايم را گم كرده ام

                        

                       بايد يادم بيايد

 

بايد بياد بياورم كه با آن چه كرده ام

شايد از وحشت چشمان بي ملا حظه....

آن را در چاه نترس بودن پنهان كرده ام

 

                    چه مي دانم!

 

                        بگذار ببينم!

شايد در قهوه خانه دلتنگيم

در زير همان ساختمان كه به اندازه تنهائيم بزرگ بود

تنهائيم را از كنار شمع خواندم و آبش كرد

چرا فراموش كرده ام تنهائيم را ؟

ديشب همه خيابان هاي بي عشق را

جستجو كردند همه جوي هاي فلاكتم را

همه زباله دانهاي خاطره ام

پس آن را چه كرده ام؟

آي دلتنگي! به اندازه تنهايي بزرگ

بيا دستانم را بگير

امشب بدون تنهايي چگونه مي گذرد

بگذار ببينم

شايد آن را به كسي بخشيده ام

و ياد نمي آورم

اما نه...

چگونه اين كار را كرده ام

يكي نيست بگويد

بر سر تنهايي ام چه آمده است؟

چرا رهايم نمي كند....

دارهاي وحشت انگيز محبت گلويم را ميفشارد

زير خوار هاي دلسوزي و ترحم از كنار سفره من دور شويد

بگذار فكر كنم

حتما به ياد مي آورم

بگذار ببينم

هي فلاني! شايد تو مي داني من با تنهاييم چه كرده ام؟

آخر ديشب در كنار نگاه آخرت

تنهائيم محو شد...  بياد آوردم

دزد تمام دارائيم

لطفا تنهائيم را به من باز گردان!

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 22:24 | لینک ثابت |

حرف خستگان(داریوش و گلپونه )
میخوام گریه کنم

اخه ...........

اخه چی؟
بابا از دست عزیزان چه بگویم .......گله ای نیست ..........اگر هم گله ای است دیگر حوصله ای نیست

بابا دل بیخیال شو

چی رو بیخیال شم(دلم در ادامه گفت:اخه سعید جان عاشق نشدی که بدونی چه دردی است)

منم فقط دلم رو نگاه کردم و فقط گریه کردم

این بار دلم بود که از من پرسید چی شده؟

من نتونستم که بهش بگم منم عاشق شدم و فقط گریه کردم و دلم هم فقط بهم گفت:

سعید جان از خدا بخواه که کمکت کنه........

برام دعا کنین این حرف من نبود .....حرف این دل شکستم بود

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:51 | لینک ثابت |

گلپونه و داریوش(ما هنوزم سبزیم)

من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم. آقای کوچیک نواز بنده پرور من هنوزم صله گیر چشم بارونی و اون ابر نگاتم. منو کشتی ، منو کشتی ، منو کشتی کشته باشی خوش به حالم من هنوزم که هنوزه یکی از کشته هاتم من هنوز در به در طره اون زلف سیاتم من هنوزم سبز سبزم ریشه دارم یکی از پاپتی هاتم  موفق باشین یا حق

 

 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:30 | لینک ثابت |

عشق از نظر دل شکسته(داریوش و گلپونه)
بابا اخه چی میگی خستم کردی.......................باشه بابا به همه میگم که بهت بد کردن

ببخشید دلم بود خستم کرده همش میگه بهش بد کردند

وقتی هم که بهش میگم که بیخیال بشو در جوابم میگه:

میگه تو تا حالا عاشق نشدی نمیفهمی

من بهش میگم که این عاشقی مگه حالا چی هستش؟

در جوابم فقط گریست و بعد رفت ...............................

حالا که فکر میکنم تازه میفهمم که چه قدر این دلم طاقت داشته و حق داشته که بگه من هیچ  چیز از عاشقی نمیدانستم................

برای دلم ارزوی صبر میکنم بهش حق میدم عاشقی بد دردی است خیلی بد ..........

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:10 | لینک ثابت |

نام واقعی عشق(داریوش و گلپونه)
چه بود که با تو بودن را بهانه کردم

نمیدانم فقط میدانم که این دلم بود که دوریت را بهانه کرد

اخر این چه بهانه ای بود که عشق نامیدمش

از همان وقت بود که عشق را بهانه ی دل نامیدمش

 

نوشته شده توسط بهاره در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385 ساعت 10:49 | لینک ثابت |

حق با سكوت بود

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود،صدا در گلو شکست

ديگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه دل،در گلو شکست

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گريه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد،کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای،های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که ديديم،خواب بود

خوابم پريد وخاطره ها در گلو شکست

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آيا زياد رفت وچرا در گلو شکست

فرصت گذشت وحرف دلم نا تمام ماند

نفرين وآفرين ودعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم

بغضم امان نداد و صدا ... در گلو شکست
نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 12:3 | لینک ثابت |

دوستت دارم

گاه نگران مي شوي كه نكند آنقدر كه انتظار داري تورا دوست

نداشته باشم عزيرم. دوستت دارم هميشه و هميشه بي هيچ قيد

وشرطي . هر چه بيشتر تورا مي شناسم ،بيشتر به تو علاقه مند

مي شوم. همه احساسات من حتي حسادت هايم ناشي از شور

عشق بوده است.در پورشورترين طغيان احساسم حاظرم برايت

بميرم.تورا بيش از اندازه آشفته و ناراحت كرده ام. ولي تورا به

عشق قسم،آيا كار ديگري مي توانم بكنم؟هميشه براي من تازه

هستي. آخرين تبسم تو شاداب ترين و آخرين حركات تو،

زيباترين آنهاست.
نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 11:59 | لینک ثابت |

غم

غم را درتنهايي,تنهايي را در سکوت,سکوت را در شب,شب را در بستروبستر را به
خاطر انديشيدن به تو دوست دارم . من شفق را در اميد,اميد را در دل,دل را به
خاطر طپيدن قلبت دوست دارم . من پائيز را به خاطر رنگش,بها را به خاطر طراوتش
و تو را به خاطر زيبائيت دوست دارم .نمي دانم چرا فقط مي دانم دوستت دارم
بيشتر از خودم کمتر از خدا بيشتر از امروز کمتر از فردا

نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 11:57 | لینک ثابت |

او رفت

من نمي دانم  کجا و کي ؟ ولي او رفت !!
من نمي دانم چرا و چون ؟ ولي او رفت !!
از تمام عکسها ، لحظه ها ، اوقات
از تمام يادمان ها رفت
چون فرياد
رفت و ماندش ياد او در سر
رفت او
در باد
در باران
از نگاه خسته يک برگ
در عبور لحظه اي از مرگ
در ميان کوچه اي از کوچه هاي عشق
من "عبوري" دوباره حس کردم ...
...
او که رويش بود چون خورشيد
عشق هم از نام او جوشيد
من تمام لحظه ها را
مي کنم فرياد
بي حضور او
هر گلي را
مي دهم برباد

نوشته شده توسط بهاره در جمعه بیست و سوم تیر 1385 ساعت 11:53 | لینک ثابت |

گفتند...

گفتند:هميشه مست مستم باشم

در خلوت خويش بت پرستم باشم

گفتند:كه شاعرم نه ناظم _ گفتم

كاري كه نداه شعر دستم باشم

گفتند:در اين گوشه نشستن رازيست 

      بيهوده در اين جا نشستم باشم

گفتند: به جاي پرواز دل بر نفس پنده بستم باشم

گفتند: كمر شكن شدي از احساس وقتي كه دلي را نشكستم باشم

گفتند:سبكسرم _ بدم _ مجنونم

اينها به كسي چه؟ ناز شستم _ باشم

گفتند: نخند مالك دنيا باش

خود خواستم اين هيچ _ كه هستم باشم

 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 17:36 | لینک ثابت |

لبخند

وقتي كه لبخند مي زني

 

 

لبخندت فواره هاي اميد است!

وقتي مي خندي

چشمانت نوراني تر مي شوند

انگار خورشيد را جاودانه در چشمانت فرو كرديد

وقتي مي خندي

هلال ابروهايت در امواج شادي شناورند

وصدايت گويا تر از هر لحظه است

نمي دانم در پشت نقاب لبخندت چه پنهان است

كه هر وقت مي خندي

شقايق ها مست چهره نور نثارت مي شوند

 

شادي ام در هياهوي خنده هايت گم مي شود

لبخندت را همچون

شعله ور شدن آتش عشق خاموش زير خاكستر زمان

است:

كه هر وقت مي خندي

عشق شعله مي كشد

و مي نشيند بر جان

و مي سوزاند جان درون و استخوان  بيرون را.

خواستارم از خداوند

كه لبخند هرگز از لبان زيبايت فرو ننشيند

 

نوشته شده توسط بهاره در چهارشنبه هفتم تیر 1385 ساعت 17:34 | لینک ثابت |

دلم گرفته

دلم گرفته آسمون نمي تونم گريه کنم
شکنجه ميشم از خودم نمي تونم شکوه کنم
انگاري کوه غصه ها روسينه من اومده
آه ,داره باورم ميشه خنده به ما نيومده
دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم
توروزگار بي کسي يه عمره که دربه درم
حتي صداي نفسم ميگه که توي قفسم
من واسه آتيش زدن يه کوله بار شب بسم
دلم گرفته آسمون يه کم منو حوصله کن
ميگي که از اين روزگار يه خورده کمتر گله کن
منو به بازي ميگيرن عقربه هاي ساعتم
برگه ي تقويم مي کنه لحظه به لحظه لعنتم
آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن
نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شکسته دل

نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 12:52 | لینک ثابت |

قرن

قرن ما شاعر اگر داشت هوا بهتر بود

هار هم كمتر نبود از گل بسا گل تر بود

قرن ما شاعر اگر داشت كه كبوتر با كبوتر

باز با باز نبود شاعر پرواز واي بر ما كه

تصور كرديم عشق را بايد كشت

در چنين قرني كه دانش حاكم است

عشق را از صحنه دور انداختن

ديوانگي است ،درماندگيست،شرمندهگيست ؟؟؟؟

قرن ،قرن آتش نيست قرن يه هواي تازه است

فكرهارو شست شويي لازم است

گم شده ايم كه در ميان خويشتن جست جويي لازم است

نازنين ها از سياهي تا سفيدي را بايد سفر كنيم .؟!
نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه ششم تیر 1385 ساعت 12:50 | لینک ثابت |

بغل داواپسي

لحظه هاي انتظار و يك بغل دلواپسي

 

قصه شبهاي تارويك و يه بغل دلواپسي

 

لحظه هاي سرد و سنگين خانه اي غرق سكوت

 

ساعتي شماطه دارويك بغل دلواپسي

 

رقص گند مزارو طرح زيبايي غروب

 

جاده هاي بي سوار و يك بغل دلواپسي

 

پرسه زدن در كوچه هاي آبي چشمان تو

 

با نگاهي شرمسار و يك بغل دلواپسي

 

ايستگاه آخر و يك كوپه ترس و اضطراب

 

سوت لرزان قطار و يك بغل دلواپسي

 

هديه آوردم برات از دل شهر غريب

 

كوله باري انتظار و يك بغل دلواپسي.............
نوشته شده توسط بهاره در سه شنبه سی ام خرداد 1385 ساعت 22:49 | لینک ثابت |