
*مثل يك حس غريبي،مبهمي،تازه و نابي*
* مثل روياي شبانه،پر شرم التهابي*
*اولي توي صدات آخر عشق وصفايي*
*مثل آسمون آبي ،روشن و بي التهابي*
*مثل قصه هاي مادر،ساده اي،خوب و نجيبي*
*مثل بچه هاي زيرك،ساكتي اما عجيبي*
*مثل عكساي قديمي پري از خاطره و حرف*
*مثل چشمه هاي جوشان موقع آب شدن برف*
*مثل لحظه رسيدن،شور و اشتياقي هر دم*
*مثل بارون بهاري،گاهي تندي گاهي نم نم*
*مثل قاصدك لطيفي،مثل بوي سيب سرخي*
*انتخاب سبز عشقي واسه من،حس غريبي*
سلام خوب هستين ببخشيد كه دير آپ كردم اميدوارم كه از اين پست هم خوشتون بياد
موفق باشيد در پناه حق دوستدار شما بهاره![]()
يه خونه بود و يه پري
يه كوچه بود و عابرش
عابري كه ياد پري
مونده هنوز تو خاطرش
من هنوزم به يادتم
زنده از انتظارتم
هيچ وقت نميري از دلم
تكرار بي شمارتم
روزا رو پرسه مي زنم
توي جزيره غمت
چشم انتظار مي مونم
تا كه بياي ببينمت
شبا تو خوابم مي بينم
دارم ستاره مي چينم
ميون ابراي قشنگ
ميام كنارت مي شينم
يه خونه بود ويه پري
يه كوچه بودو عابرش
عابري كه ياد پري
مونده هنوز تو خاطرش
اگه هنوز به يادتم
عاشق سينه چاكتم
اگه نرفتي از دلم
اسير عشق پاكتم
حتي اگه يه روز بره
شعر و شعور و زندگي
عاقبت منم بشه
ديوونگي ديوونگي
حتي اگه يارم نشي
بازم به يادت مي مونم
هميشه اين ترونه رو
به ياد عشقت مي خونم
من مي دونم تو مي دوني
بدون تو يه روز ميره
شعر و شعور زندگي
سهم منم از تو ميشه
ديوونگي،ديوونگي
ديوونگي،ديوونگي

از اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل مینويسم
از اوج سقوط ستاره ها....
می نويسم از قهر شبنم با گلبرگها
از قهر شهاب ها با آسمان
از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان
ميخواهم از علفهای هرزی بنويسم ، که در هر کجا که خواستند، روييدند
ميخواهم از داسها بنويسم ،که بر ساقه گندمهای طلايی سيراب شدند
از پروانه هايی می نويسم که در پيله مردند.... و ازپيله هايی که پرواز کردند
از تشنگی ياسهايی می نويسم که در حسرت مهربانی خشک شدند
و از گلهای قالی که هنوز زنده اند و تازه ...
از کبوترانی می نويسم که جفتشان در قفسها اسير مانده و در حسرت پرواز
از مردگانی می نويسم که بی زحمتند ، و از زنده هايی که بی همت اند
از فاصله ها خواهم نوشت.......
از آنانی می نويسم که در دوری قهقهه سر می دهند و از شعف بسيار چشمانشان نمناک...
وازآنانی که هر شب نه ، هر لحظه در خويش فرو ميروند و ميگريند، از اين فاصله ها....
از گلهای کويری می نويسم، که در اوج تشنگی و تنهايی ، زنده اند و عا شق
و درخت هايی سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هايی از حضور عاشقان دارند...
از جاده های بی انتهايی می نويسم که روزهاست دل به مسافری نسپرده اند
روزهاست که در آرزوی نقش کفشهای رهگذری بر دل نشسته اند...
می خواهم از انتظار بنويسم...... نمی توانم
تو بگو از انتظار چگونه بنويسم ؟؟؟
با چه لحنی بنويسم ؟؟؟
با چه رنگی بنويسم ؟؟؟
با چه خطی بنويسم ؟؟؟ تو بگو....
تقديم به کسی که دوست ميدارمش و به انتظارش نشسته ام....
اى همه پنجره ها رو به تو
شهر ده آشفته اشوب تو
كوه مه آلود پر ابهام من
عشق پر اوازه گمنام من
اى عسل از شوق تو شيرين شده
شهر شب از چشم تو آذين شده
كاش دلم پيش شما بود وبس
آن طرف پنجره ها بود وبس
من همه ميراني و ويراني ام
حك شده اين نقش به پيشاني ام
از ته دهليز زمين امده ام
باز به اين دوزخ كين آمدم
برگ زمينگير زمستان منم
گم شده در زوزه طوفان منم
سردو نفسگير وترك خورده ام
زير تلنبار خودم مرده ام
مثل نفس هاي سراآسيمه ام
گم شده به خدا اينجا نيمه ام
عقربه ساعت مرگم تو باشي
شاهد جان دادن برگم تو باشي
كي تو به داد دل من مي رسي؟
باز رهانيش ز دلواپسي حادثه شو اول تقويم را
خط بزن از دفتر من بيم را
حادثه اين است كه در ميزني حادثه بر خورد دوتا چشم است
لحظه پرواز دوتا كفتر است حادثه يعني كه من ابي شوم
عاشق نارنج و گلابي شوم حادثه يعني كه تو از گل سري
از همه آينه ها بهتري حادثه يعني همه چشم تو
قهر . تبسم.خوشي و خشم تو حادثه يعني كه جهان مال توست
هر چه غزل هست همه فال توست
اي گل خوش خنده آتش تبار نسبت فاميلي من با بهار
در ته چشمان تو پر پر زدند هر چه پرنده است به تو سر زدند
چشم تو سر منشا انگورهاست ساقي هر روزه مخمورهاست
اي گل نيلوفر بودايي ام پيچك پيچيده به تنهايي ام
مطلع هر شعر تماشاي توست پاي غزلهاي من امضاي توست
بوي دل انگيز غزل مي دهي طعم تبالود عسل مي دهي
پيرهنت بافته از ابرونور گل زده و دور برش از بلور
اى زبهشت آمده خاكي ام! تو گل گلدان اتاق مني
شعله مادام اجاق مني وسوسه گندم و سبيم تويي
آن كه دهد باز فريبم تويي
باز به من معني بودن بده فرسط از عشق سرودن بده
اين كه نباشي به خدا فاجعه است يخ زدن پنجره ها فاجعه است
پنجره رابستم از دوريت عشق من ! خسته ام از دوريت
بي خبر از دغدغه و اضطراب
بند دل نازكم امشب بخواب جاده طولاني پر پيچ وخم
باز رساند دونفر را به هم
مي رسي وشب همه شب روشن است
هر چه خوشي هست همه با من است
بنام آنكه پايه عشق را بنا كرد
دوري از تواي گلشن جانان چه نويسم
من مور ضعيفم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم سعله كند صفحه بسوزد
با اين دل خونين به عزيزم چه نويسم
خداوندا تو مي داني كه در اين دنياي بي گناه دارم مي سوزم خداوندا توي مي داني عشق من پاك است خداوندا تو مي داني از محبت بويي نبرده ام خداوندا تو مي داني دروغ نگفته ام خداوندا تو مي داني نامردي نكرده ام خداوندا تو مي داني سزاي من اين نبود پس چرا بايد هميشه امتحان پس دهم خداوندا توي مي داني تمام زندگي من با دردو رنج گذشت خداوندا تو مي داني در اين دنياي نا خاسته گناهي مرتكب نشده ام پس چرا بايد....زندگي چيست كه آنقدر بدبختي دارد خداوندا بايد چيكار كرد تا از اين همه غصه فرار كرد خداوندا كمكم كن قراربسوزم در اين دنياي بي حاصل چرا مغرور مي گردم سليمان گر شوم آخر نصيب مورمي گردم نگاهم با نگاهي آشنا گشته كه مانع همه چيز مي شود خداوندا از او خجالت مي كشم نمي دانم چيكار كنم سر دوراهي مانده ام خداوندا اگر زندگي اين است مرگ بر اين زندگي خداوندا تو مي داني چقدر برايم سخته اين زندگي و چشمهاي پر مهرو محبت او نمي گذارد فنا شوم خداوندا تو مي داني اسيرم اسير خداوندا تو مي داني در اين دنيا بيهوده مي سوزم خداوندا تو مي داني از زماني كه ديده به جهان گشودم تمام زندگي من با غم و غصه آغاز شده و با غم به پايان مي رسد پس چرا جان مرا نميگيري خداوندا توي مي داني اسير اين سرنوشت شده ام خداوندا توي مي داني كه طعم اين محبت را نچشيده ام خداوندا تو مي داني زندگي من زودگذر است خداوندا تو مي داني نمي خواهم زنده بمانم پس قرار اين وسط بيهوده بسوزم
خداوندا تو مي داني در اين عالم زياديم خداوندا تو مي داني در اين عالم كسي به فرياد مرا نمي شنود خداوندا نمي داني چه غذابي مي كشم خداوندا زندگي من با تلخي و سختي گذشت خداوندا اين چه زندگي است كه هر روز با هزاران ناراحتي آغاز و بدبختي به پايام مي رسد مرگ بر اين زندگي خداوندا در اين زندگي هيچ مجبت نبود مهرباني وجود نداشت كسي دلسوز كسي نيست هر كسي به فكر خويش است هر كسي پشت سر ديگري حرف مي زند هر كس دروغ مي گويد يا اينكه تهمت مي زند زندگي در اين دنيا براي من ارزش ندارد ولي شايد خداوند مهربان مي خواهد مرا امتحان كند نمي دانم تا كي اين امتحان را بايد پس داد
امشب شب تلخي است امشب شبي است كه در زندگي فراموش كردنش مشكل است
اي ياور تمام دردمندها كمكم كن قرار اين جا تك و تنها بمانم به خاطر كسي كه دوستش دارم قرار شرمنده او شوم قرار بار غصه او را با خود بكشم
بهار آمد زمين مست و زمان مست
شتر از زير پاي ساروان مست
آنان مستند كه خوردن اب و انگور
نه من مستم كه يارم ز دستم رفت
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، ترا با
لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ
آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اى
در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گلهاى كه در تنهايي ام روييد،
با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبى ترين موج تمناي دلم گفتي
دلم حيران و سر گردان چشماني است رويايى
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايي را به روي اشكي از جنس غروب
ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نميدانم كجا ، تا كي ، براي چه؟
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي بارد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره
با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن توي آسمان چشمهايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو
تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من وبي تو
هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغضي كرد
كسي فهميد نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آن كه مي دانم تو هر گز ياد من را
با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
برگرد!
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و هم پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرامو زيبا گفت :
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو
در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا؟ شايد به رسم عادت پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت
دعا كردم.
نه ديگر حرفي از شبنم ، نه عشقي واضح و مبهم
نگاهت خوب فهمانده كه تو ديگر نمي ماني
نه ديگر حرف آينده_ آينده ، نه بر لبهايمان خنده
دو ديوانه ، دو بازنده ، در اين بازي ، چه ميداني !
نه ديگر آن رسيدن ها ، نه شوق و ذوق _ديدنها
نه سوي هم دويدن ها عقب رفتيم پنهاني
نه ديگر نامه اي چيزي نه آن اشكي كه مي ريزي
نه در تقويم _ روميزي ، قرار روز ديداري
نه ديگر فال و نه حافظ نه ديگر غير تو هرگز
نه آن شاخه گل قرمز نه گل ماند و نه گلداني
نه ديگر قصه مجنون نه حرف از عشق بي قانون
نه ماندن ساعتي بيرون نه رفتن زير باراني
نه ديگر طعم لالايي نه ديگر بي تو تنهايي
نه ديگر كي تو مي ايي همه گم شد به آساني
نه حرفي از دوسست دارم نه از عشق تو بيمارم
نه تا آخر تويي يارم هوا سرد دست و طوفاني
نه ديگر نامه اي يادي ، نه حرف از صيد و صيادي
چه كاري دست من دادي ، دل گمراه زنداني
نه ديگر شور_ لبخندي نه حرف از بعد و پيوندي
نه مي خندم نه مي خندي در اين شبهاي طولاني
نه ديگر صحبت از نازي ، نه حرف از بال پروازي
نه تصميمي به آغازي ، در اين شبهاي پاياني
نه حرف از خواب و رويايي ، نه حرف از فتح دنيايي
نه قايق توي دريايي ، سكوتست و پريشاني
نه ديگر عذر كوتاهي ، نه ديگر معذرت خواهي
نه ماندن بي نصد راهي نه خط روي پيشاني
نه ديگر گفتگو كردن ، نه چيزي آرزو كردن
نه حرفي رو به رو كردن فراموشت شدم آني
نه حرفي از شهامتها ، نه در بوسه خجالتها
نه آن گونه حسادتها تو حق داري نمي داني
حرامم شد شب بي تو همين فردا بيا پيشم
نگو ، جاي تو مي گويم ، هنوزم دوست دارم
ميشه
از عاشقی و ترانه گفتميشه
از لبخند عاشقانه گفتميشه
از ياس تن و چشمای توتا
دل شب واژه از ستاره گفتميشه
لحظه ها رو گم کرد پيش توميشه
شيرين، تلخيه دوريه توميشه
تا فاصله رفت و نرسيدميشه
تا رازقی رفت و نبريدميشه
با پای برهنه برسی به آسمونميشه
طی کنی کوير و به اميد يه نشونميشه
دل به جاده نسپرد، وقتی همسفر نداریميشه
گم شد توی دلها ، راهی جز قفس نداریميشه
قطره بود و گم کردراه
درياها رو، ای وایميشه
برگی بود و زل زدبه
پاهای رهگذرهاميشه
ماهی بود و دل دادبه
يه ماهيگير و قلابميشه
بوته ای تو صحرادل
بدی به نور مهتابميشه
پر زد، حتی با بال و پر شکسته همميشه
دل داد، حتی به بوی نمه بارون همحتی
ميشه تو کوير، مسافر جاده بشیعاشق
یکدونه گل، تو دله اين کوير بشی......
در
بدترين لحظات هم ميشه عاشق بود و عاشق ماند...گاهی
اوقات فقط می تونی از تلخی بگی.... گاهی هم فقط از دوست داشتن ها....اين
زمزمه ها رو نوشتم ، که بگم می تونم از شادی و اميدواری هم بنويسمهميشه به درد دل اين آن گوش مي دهم
ولي هيچ كس به دردهاي دل من توجهي ندارد
هميشه سنگ صبور ديگران بودم
اما هيچ كس سنگ صبور من نشد
همشيه ديگران را مي خندانم
ولي هيچ كس از گريه هاي پنهاني من خبر ندارد
هرگز نخواستم بگذارم كسي گريه كند
ولي هيچ كس حتي از من نپرسيد چرا گريه مي كنم
هميشه ديگران را به زندگي اميدوار كرده ام
هميشه گل اميد را به اين و آن هديه كرده ام
اما كسي نفهميد كه من خود به زندگي اميدي ندارم
هرگز نگذاشتم كه دوستانم در كنار من احساس تنهايي كنند
اما هيچ كس ندانست كه من چقدر تنهايم
خدا را هميشه در ذهن اين و آن زنده مي كردم
ولي دست خدا از زندگي خودم هميشه دور بود
كسي از من نپرسيد ك